شاید یه روزی برگردم ............. شایدم هیچوقت برنگردم ............................!! دعام کنید ! تا بعد .. به نام نامی عشق ... وقتی با تموم غرور روی برگهای پاییز قدم میزدی ... و از صدای فریادشون غرق در لذت میشدی یه لحظه سکوت......................................! یادت باشه روزی همین برگها بهت نفس میدادن حالا میتونی براهت ادامه بدی آنقدر مرده ام كه هيچ چيز نمي تواند مردنم را ثابت كند ...
ای همراه درد آشنای من.... ای نوازنده غریب نواز ........ و ای سیاهی شب های نورانی........ و دیگر مهم نیست ................. آری ... سالهاست که هیچ چیز دیگر مهم نیست .... توی خیابون نشسته بودم....ظهر بود و دل آسمون گرفته بود مثل من.....نگاهی به آسمون کردم .....چقدر هوس قدم زدن کرده بودم.......آخه آسمونی رو که با ابر تاریک شده رو دوست دارم.برام خیلی عزیزه ....چون....چون من رو به یاد تو می ندازه.......سرم و رو به آسمون بردم و رفتم توی فکر .توی افکارم غرق شده بودم که اشک آسمون روی مژه هام چکید....همیشه هر وقت بارون میومد میرفتم کنار پنجره و صورتم رو می گرفتم زیر بارون....توی اشک ریختن با آسمون همدردی می کردم......برام عادت شده بود انقدر که اگه توی اتاق بودم و بارون می گرفت مامانم می گفت:داره بارون میادا ، نمیری..............؟ بارون توی خاطرات من با همه فرق می کنه...... من حتی یک بار هم زیر بارون کنار تو نبودم..... هر وقت بارون میومد و تو رو زیر بارون می دیدم با حسرت بهت خیره می شدم.... از همون کودکی وقتی بارون میومد میرفتم زیر سقف آسمون.... چشمام رو می بستم....دستهام رو بلند می کردم و با بغض دعا می کردم.... برای تو...برای خودم....برای من و تو.... برای اینه که هوای ابری و هوای بارونی برام عزیزه...... می گن وقت بارون دعا مستجاب میشه...... الان هم که دارم می نویسم داره بارون میاد..... بارون خیلی ها رو یاد عشقشون می اندازه اما همه خاطره دارم الا من..... همه با قطرات بارون لبخند روی لبشون میشینه.....اما من.... من سکوت می کنم و اشک می ریزم..... یه عزیزی می گفت :خدا با هردونه ی بارون یه فرشته می فرسته تا درد دل های مردم رو ببرن پیش خودش.... حالا تو از قول من به خدا بگو: سال های زیادیه که دارم دعا می کنم..... بهش بگو مگه نگفتی .... " ادعونی استجب لکم" ؟ شاید یه روزی برگشتم .................................................!! رهایم کردی و رهایت نکردم! می ترسم!● سلام به همگی .. بچه ها این وب سایت جدید دوست عزیزم وحید خراطهاست که ایشالا قراره یه آلبوم عالی بده بیرون .. همینطور مجید خراطها .. جدیدترین اهنگشم که مجید ساخته تو سایت هست .. واقعا قشنگه . خواستید یه سر بزنید نظراتتون و بگید به نام نامی عشق وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم” سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. …. ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا نامت چه بود؟ آدم فرزندِ......؟ من را نه مادری نه پدر، بنویس اول یتیم عالم خلقت نام محل تولد؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمینِ خاک آن چیست بر گردن نهاده ای؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک، هابیل زیر خاک روز تولدت؟ در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق رنگت؟ اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ریسمان وزنت؟ نه آنچنان سبک که پَرَم در هوای دوست، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین جنست؟ نیمی مرا ز خاک، نیم دگر خدا شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک شاکیِ تو؟ خدا نام وکیل؟ آن هم فقط خدا جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ همین ....! حکمت؟ تبعیدِ در زمین همدستِ در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ کمی که چه؟ که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی که؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه، ولی... ولی که چه؟ حکمی چنین! آن هم فقط به یک گناه؟!! دلتنگ گشته ای؟ زیاد ........!! برای که؟ تنها فقط خدا آورده ای سند؟ بلی چه؟ دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ بلی چه کس؟ تنها کسم خدا در آخرین دفاع...؟ می خوانمش، چنان که اجابت کند دعا ....... یه نکته : عزیزان گذاشتن عکسم فقط به درخواست خودتون تو نظرات خصوصی بود .. همین ! نکته دوم : بزرگواری کنید .. تو این وبلاگ راجب خوانندگی من صحبت نکنیم بچه ها .. اینجا یه دنیای دیگست برای من .ربطی به خوندن من نداره عزیزای من ... مرسی از شما گلای مهربونم ..(رضا نوری) به نام نامی عشق روحم میخواهد برود ... یک گوشه بنشیند .... پشتش را بکند به دنیا...پاهایش را بغل کند و بلند بلند بگوید: من دیگر بازی نمیکنم ... سخت است نوشتن ...... این روزها سخت است نوشتن ...... سخت است سخن گفتن از ناگفته های دل ...... این روزها........ سخت است انتظار............ انتظار........................ "گذر زمان محبت را در دل عمیق تر میکند و این است فلسفه : انتظار ... هر چند که بغض سرگردان ابرم به ناگاه می شکند ومن بی اراده چشم می گشایم و هرچه میبینم چون همیشه فاصله است....................................... فاصله ای به قد دلم بی پایان... و باز هم خلعت خالص خدایی شدن بر شانه های ماه خودنمایی میکند و من اندوهگین از صدای چکیدن ... قطره ای هستم... که پای سکوتم را لرزاند.... و من را به هدیه ناب آسمانی نرساند.... اما من قصیده سبز سکوت را خواهم خواند آری بیش از اینها می توان خاموش ماند.......... اون که هیچوقت نفهمید : کی اومدم .. چرا اومدم .. کی رفتم .. چرا رفتم ..!!! اما یه روز پاییزی .. وقتی داره با خودش فکر میکنه .. یهو یاد من میافته .................................... هر روز ..... هر ساعت ...... هر ثانیه ..... وقتی .. یه قطره از اشک چشماش بارید تازه ..... به خودش میاد .... اسمم و صدا میکنه ........................................................! اما صدایی نمیاد ........... هیچ جوابی نمیاد ...........................!!!! با خودش میگه .... ای کاش ......... ای کاش .......................................................................... از من آزروده مشو میروم از خانه تو ............... قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم .. تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست .... امر کن تا که بمیرم .. به خدا میمیرم .. هیچکس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما میگریخت !! چند روزیست حالم دیدنیست .. حال من از این و آن پرسیدنیست .. گاه بر روی زمین زل میزنم .. گاه بر حافظ تفئل میزنم .. حافظ دیوانه فالم را گرفت .. یک غزل آمد که حالم را گرفت .. ما ز یاران چشم یاری داشتیم . .. خود غلط بود آنچه میپنداشتیم...................... !!! خدایا من چه سازم . خسته راهی درازم .. نه فرهادم که مرد از داغ شیرین .......... ! نه ایوتم که با دنیا بسازم .. با یه قامت شکسته با نگاهی مات و خسته سرشو بده تو شونش یه نفر تنهانشسته توی تنهاییش یه درده جای پای قلبی سرده ..... اما دیگه پژمرده و زرده .... فارغ از دیروز و فرداش .. غرقه تو دریای درداش .. حسرتش یه عشق نابه که وفا کنه به عهداش ... به دریا شکوه بردم از شب دشت . و از این عمری که تلخ تلخ بگذشت .. به هر موجی که میگفتم غم خویش .. سری میزد به سنگی و باز میگشت !! من هنوز توان دارم ... من هنوز امید دارم ... من هنوز آرزویت را دارم ... من هنوز ................................... تور را ندارم ! گرچه محروم از طواف کعبه کوی تو ام .. هر کجا هستم . به جان دل دعا گوی تو ام .. ای اشک : ............. گرم و آرام ببار بر گونه ی بیمار من .. ای غم :............................ تو هم لذت ببر از این همه آزار من .. از فراق تو.............................................. مرا هر نفسی صد آه است ...... .....................................................................از تو غافل نیستم خدا آگاه است ... گفتم به گل زرد چرا رنگ منی ؟!! افسرده و دلتنگ چرا ارنگ منی ؟ من عاشق اویم که رنگم شده زرد .. تو عاشق که هستی که همرنگ منی دلم اعدام عشق است .. به دار قلب خاموشت .. بدان تا لحظه ی مردن . هرگز نخوام کرد فراموشت ای معنای انتظار یک لحظه بایست .. دیوانه شدن بخاطرت کافی نیست ؟! باست و یه جمله بگوووووووووووووووووووو .. تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟!!!!! (با تو کودکی بودم که با آب نباتی فریب میخورد ....................................!) دیدی آنرا که تو خواندی به جهانی یار ترین .. سینه را ساختی ز عشقش سرسارترین آنکه میگفت منم غمخوار ترین ... چه دل آزار ترین شد .. چه دل آزار ترین .......................! گریه کردم اشک بر دلم مرحم نشد .. ناله کردم ذره ای از دردهایم کم نشد .. در گلستان بوی گل بسیار بوییدم .. اما از هزاران گل .. گلی همچون تو پیدایم نشد شبی را با یاد تو سر کردم .. حضورم را در کنارت حس کردم .. دل این زندگی کار دلم ساخت .. تو را دست رقیب سنگدل انداخت یک شبی مجنون نمازش را شکست ... بی وضو در کوچه لیلا نشست .. عشق آن شب مست مستش کرده بود ..... فارق از جام الستش کرده بود ... گفت یا رب از چه خوارم کرده ای .... بر صلیب عشق دارم کرده ای .... خستم ازین عشق دلخونم نکن ........... من که مجنونم تو مجنونم کنکن مرد این بازیچه دیگر نیستم ........... این تو و لیلای تو من نیستم ....... گفت ای دیوانه لیلایت منم ................. در رگت پنهان و پیدایت منم ........ ساله ها با جور لیلا ساختی ....... من کنارت بودم و نشناختی !! اگر دوباره متولد می شدم .. باز هم در پاییز به دنیا می آمدم ... باز هم چمدانم را در پاییز از عشق پر می کردم ... با پاییز آمده ام و با پاییز خواهم رفت ... بهترین خاطراتم ... همه نارنجی اند و خش خش ِ برگ های مست ِ پاییز ... راه افتاده ام ... خیس ِ خیس .. عشق لیز می خورد از تنم ... یاد ِ روزهایی که بر تنت لنگر می انداختم و عاشقانه بادبان ها را بالا می کشیدی ... طوفانی می شدیم ... موج می زدیم ... پشت ِ سر ِ هم ... موج می زدیم ... کشتی ِ خاطره هامان ... پهلو گرفته ... هر چند وقتی .. بادی می وزد و موجی می آید زیر ِ این کشتی و تنها تکان ِ ساده ایمی خورد .... امروز .. من و تنهایی و خاطره ها ... همه از تو سرازیر شده ایم ... .. دوباره پا بده . بگذار .. برگها زیر ِ پایمان ... عاشقانه ناله کنند ... چه بر سر ِ من آمده امروز !!؟؟ امروز که نه تو هستی .. نه پاییز ... نه برگ های دلباخته ی خزان ..... ته مانده ی شیرینی ِ لبهایت .. شوری ِ بی وصف ِ اشک هایت که می گفتی : نبوس ؛ نمک گیر می شوی ؛؛ نبوس .... ... بوسیدم و .... نفس در نفس ... گم شدم .. ...... دستم به تو که نمی رسد ... ولی پاییز ... پاییــــــــــــــــــــــــــــــز ... کجایی ؟؟؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و آنقدر از اين دنيا سيرم كه روز مرگم راجشن ميگيرم ..
و اگر اين دنيا را دوست داشتم روز تولدم نمي گريستم…! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(به نام نامی عشق .. به نام نامی تو .. به یاد حرمت عشق .......به نام نازنین ناز بی نیاز !)![]()
"![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آوای ِ قشنگ ِ آرزوهای من![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |












